![]() |
![]() |
|
| این روزها |
|
دختر گل من یه سری حرفها رو یاد داره و یه سری حرفها رو هم نه، نمیدونم چکار کنم بچم بتونه بیشتر صحبت کنه من خیلی با اون صحبت میکنم اما اون اونقدر بازیگوشه که دوست نداره یاد بگیره اما من نگرانم برا یاد نگرفتنش ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ نشستم و یکم از حرفهایی که میزنه رو نوشتم شما بگید چکار کنم راهنمایی کنید آب ، آم غذا خوردنی، پوپ سوپ،آت آش ،ما ماست ، ددر بیرون ،، تاتا اداتی ، ای شیه این چیه این کیه ،پاپ کفش و جورابی که قراره پاش بشه ، انا یعنی اناهاش اینجاس ، بله ،نه ، اوخواد ایخواد خواد میخوام ، توپ ،توتو به هرجنبده ای مثل مورچه کبوتر سوسک، هاپو به سگ گربه ، ماه ، دیس نیست ، غاخ دیس داغ ، ات ات توتوله ، دف رفت ، ، اوفتاد یعنی افتاد ، مامان مامانی مامان دی مامان جون ، عدیس عزیز،اقا، بابا بابات بابایی،دادی دایی عمه ،عمو ، دد یعنی بچه نی نی بچه کوچیک ، اوماه یعنی مادر جان به عربی دختر جون من الان که ازش میپرسم دستات کو موهات چشم پا و غیره همه رو نشون میده و کلی میخنده ، به چشم چشم دو ابرو و عمو زنجیر با ف و نقاشی و کتاب هم خیلی علاقه داره تاریخ 7/7 /88 امروز دهم مهره و دخترم میتونه آش رو بهتر تلفظ کنه میگه آب دوش آبگوشت حموئی حمومی ، آبٌادی آب بازی، فعلا من همین حرفها رو نت برداری کردم اگر بیشتر بفهمم چی ها میگه مینویسم
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 16:26 توسط یه مادر عاشق |
|
|
دخترم سه روز پیش مریض بودی بردمت دکتر با بابایی یه روز بارونی بود دکتر چند تا شربت برات نوشت همراه با چهار تا آمپول الهی دو روز پیش اولین امپول زندگیت رو به طور جدی خوردی یکم آروم شدم وقتی آقایی که میخواست به تو امپول بزنی گفت بسم الله الرحمن الرحیم وای چه لحظه ای بود نزدیک بود اشک من هم سرازیر بشه اما میخندیدم تا یکمی برام تحملش اسون تر بشه دختر گلم خیلی دوست دارم این رو بدون امروز هم که خودم تنها بردمت و آمپولت رو زدم قلبم داشت توی حلقم میومد در حالی که واکسن هات رو هم خودم تنها هستم اما خوب آمپول در حال سرماخوردگی اونم پنی سیلین فرق داره فقط اینکه گلم همیشه سالم و سر حال باش و هیچ وقت مریض نشو چون وقتی تو مریض هستی منم مریضم و دارم از مریضی میمیرم این رو بدون خیلی دوست دارم تا همیشه |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 0:46 توسط یه مادر عاشق |
|
|
سلام
یه چند روزیه که نی نی ما مدام بهونه میگیره و گریه میکنه یا شیر میخوره یا داد میزنه از این دو حالت خارج نیست واقعا کلافه شدم هرچی باهاش حرف میزنم و بازی میکنم و کتاب میخونم فایده نداره شعرهایی که دوست داره رو هم براش میزارم اما حتی اونها رو هم دوست نداره ؟؟؟؟ واقعا نمیدونم چش شده تازه دیروز که با مامانم صحبت میکردم تلفنی اومد پایین پای من ایستاد و شروع کرد گریه کردن که یهو چشمم افتاد به سفید شدن لثه پایینش وفهمیدم این گریه ها از کجا آب میخوره نی نی کوچولوی من داره هفت و هشتمین دندوناش رو در میاره خدا به من و اون کمک کنه از خدا میخوام تا دخملم راحت دندونهاش در بیاد تا اذیت نشه دیشب با دخی و باباش رفتیم خونه خاله باباش که تازه از کربلا اومده بود نمیدونی نی نی اونجا چکار میکرد از پله های خونه میرفت بالا شکلات کاکائویی آوردن نی نی ما برداشت که بخوره بعد اومد و من دیدم یه تکه کوچیکش بیشتر نمونده بود با خودم گفتم یعنی نی نی این شکلات رو خورد برا نی نی کتاب بخریم اقای همسر رفت توی یه مغازه ای داد دیدم پشت شلوار آقای همسر پر شده از کاکائو ای داد اگر بدونی قیافه من و آقای همسر چه شکلی شده بود خلاصه حالا وسط اون همه جمعیت کاری نمیشد کرد جز اینکه به روی خودمون نیاریم و به کار خودمون ادامه بدیم آقای همسر وقتی اومدیم خونه گفت وای خانم چقدر کثیف بوده و من نمیدونستم خلاصه شلواری که آقای همسر تازه همون روز صبح پوشیده بود این طوری توسط دخی کثیف شد خلاصه دختر من دست پسر ها رو از پشت سه طنابه کرده از صندلی میره بالا رو صندلی میایسته و بالا و پایین میپره فکر نکنید صندلی بچگانه نه صندلی بزرگ که پسر داداشم اومده بودو از دخی من چهل روز بزرگتر بود نمیتونست بره بالاش خلاصه خیلی کارها انجام میده که الان یادم نیست تابعد |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 22:31 توسط یه مادر عاشق |
|
|
سلام به همه عزیزانی که توی این مدت من رو تنها نگذاشتن ادامه چند خاطره کوچولوی من بعد از این لباس هام رو پوشیدم رفتیم بیرن تابریم و برسیم به ماشین آقای پدر که ایشون زحمت کشیدن و ماشین رو آوردن دم در بیمارستان تا نخواد ما پیاده بریم و آقای همسر هم رفت گفت من کلاس دارم و باید برم راستی یه چیز مهم از بیمارستان یادم رفت بگم اقای همسر به جای شیرینی خامه ای که من خیلی منتظرش بودم ((نمیدونم چرا این قدر ضعف داشتم و منتظر شیرینی بودم)) شکلات کاکائویی خرید علت رو پرسیدم گفت تنوع خب بعد رفتیم خونه مامان اونجا که رسیدم خاله ام خونه بود خواهرام هم خونه بودن وقتی از در میخواستیم وارد بشیم سپند دود کرده بودن و به من و نی نی جونم خوش آمد میگفتن خلاصه رفتیم تو خونه و رخت خواب پهن بودو یه نشستن راحتی کردیم و شروع کردم به در آوردن لباس های نی نی مامان گفت همه لباس هاش رو در نیار سرما میخوره منم گفتم خونتون خیلی گرمه مامان گفت برای من و تو آره ولی بچت خیلی کوچیکه سرما میخوره خلاصه دیگه یه چند لایی تنش بود تا شب شد شب اول خوابید تقریبا هر از گاهی برای شیر خوردن بیدار میشد ولی باز می خوابید تا شد شب پنجم ششم دیگه نمی خوابید پامیشدم راه میرفتم و لالایی می خوندم تا بخوابه و ساعت یک و دو میخوابید و این روال رو تا نه و ده ماهگی پیش گرفته بود تا الان الحمدلله بهتر شده خیلی بهتر خلاصه اینکه نی نی من در روز سومش لطف کرد و زردی گرفت و یک ماه هم ادامه داشت و اونقدر من گریه میکردم که نگو و گذشت این هم گذشت و حالا چهلمین روز تولد نی نی خودم بردمش حموم تنها باورم نمیشد ولی بردمش خیلی خوب بود احساس استقلال خاص و خوبی داشت و بعد از اون هم خودم میبرمش حمام ولی از اون موقع تا حالا هروقت مریض میشه بیشتر و بیشتر قدر پدر و مادرم رو میدونم که اینقدر زحمت کشیدن و ما رو به اینجا رسوندن و ما بچه های خوبی نیستیم با این حال اونا دوستمون دارن خدا به داد ما برسه با بچه ها مون برای نی نی : نی نی خوبم دختر گلم ما دوست داریم هر زحمتی که میکشیم برای تو هست اما بیشتر برای رضای خداست نی نی جون دعا کن خدا از ما قبول کنه و تو رو اهل صالح قرار بده یه کسی که خودش دوست داره قربان تو مامان دوستان سعی میکنم بیام و بنویسم بازهم یا علی |
|
+ نوشته شده در
شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 11:36 توسط یه مادر عاشق |
|
|
بسم الله سلام خوبید
نهم اذر تولد نی نی جونم بود که الان شده یکسال و سه چهار روزه بزرگ شده باور نمیکنم یک سال از اون روزهای پر اضطراب گذشته و من و نی نی هر دو با آقای همسر سه تایی داریم در کنار هم به لطف خدا با راحتی زندگی میکنیم
به ما سر بزنید اینم عکس د ه ماهگی دخترم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 14:45 توسط یه مادر عاشق |
|
|
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام دوستان خوب وهمراهان عزیزی که من رو شرمنده کردین و اومدین نظر دادید خب ادامه میدم دخی به دنیا اومده بود و من هم منتظرآقای همسر که بعد از یه مدت آقای همسر اومد و شروع کرد از همه چی وهمه جا عکس گرفتن از بیرون بیمارستان از دخی خودش و از من و مامان و خودش و..... بعد که عکس ها رو به من نشون میداد دیدم از توی خیابون هم عکس گرفته از خیابون و ماشین ها و برفهایی که روی درخت ها نشسته بود و خیلی چیزها آقای همسر اومد ونهار برای خودش و مامان خریده بود و من هم غذا خورده بودم بعد از مدتی آقای همسر گفت من میرم چون کلاسم شروع شده و ایشون رفت و من موندم و مامان خانمی من حدود چهل و هشت ساعت بود نخوابیده بودم شب نصف شب مامان خانم هم کنار تخت من نشسته خوابیده بود و منتظر بود اگربچه بیدار شد و گریه کرد اون رو بده به من و.... خب اون شب با تمام سختی هاش گذشت صبح شد و دکتر ها یکی یکی اومدن و نوزادها رو معاینه کردن و واکسن های بچه ها رو زدن دخی کوچولی من به دلیل خیس بودن توی گوشهاش دستگاه رو کلافه کرده بود دستگاه جواب نمی داد دکتر گفت چند روز دیگه حموم نبرده بیاریدش و یک برگه داد و رفت خب ظهر شد و من منتظر آقای همسر و بابای محترم تا بیان و حکم ترخیص رو بگیرن و کارای بیمارستان رو بکنن تا بریم خونه من قرار بود برم خونه مامان خانم که دیدم اومدن و تاظهر کارها رو کردن و حرکت کردیم بریم به سمت خونه و جالب اینجا بود که خواهر خانم که قرار بود لباس های من رو بفرسته بیاد جوراب ها و مغنعه من رو یادش رفته بود بده پوشیدم و کفش هام که الحمد لله کاملا پوشیده بود خب می دونم خسته میشید از خوندن خاطره زیاد خب اانشالله دوباره بیام و برای خودم و شما خاطرات رو بنویسم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 8:38 توسط یه مادر عاشق |
|
|
دختر ما روز به روز بزرگتر میشه و به من احساس پیر شدن دست میده سالم تموم نشده میخوام اینجا از زمان به دنیا اومدن دخترم بنویسم تا هر وقت خودش و خودم و همسرم آینده اومدیم و خوندیم یادمون بیاد از خاطرات شیرین اولین بچه و دخترمون
لحظاتی که با بابا و مامان راهی بیمارستان بودم هیچ وقت یادم نمیره بعد از چندین سال اولین بار بود که توی پاییز برف میومد همون روز جمعه ای که خیلی برف اومد توی راه قرآن میخوندم سوره انشقاق میگن خیلی برای اسان کردن وضع حمل خوبه و بود رفتیم بیمارستان دکتر تشخیص داد وقتشه و من بستری شدم تا دکترم بیاد و بعد از نمیدونم چقدر دکتر اومد لحظات سختی بود اما خدا واقعا به من و همه کمک میکنه دکتر اومد و بچه به دنیا اومد(او نقققققققققققققهههههههههه) و من لبخند رضایتی برلبانم نشست و از خانم دکتر در همون حال که از تشنگی هم داشتم شهیدمیشدم گفتم ببخشید اذیتتون کردم (منم خیلی مودب رفتار کردم ها!!!! بعد از چند دقیقه گرفتن و بردن تا ازش عکس بگیرن و مرتب کننو بدن به من بعد از به دنیا اومدن کوچولو اونم با کلی رنج و باهاش حرف بزنم بالاخره دخترک رو بعد از عکس گرفتن ازش و تمیز کردن دادن دستم شنیده بودم که یک ساعت اول به دنیا اومدن بچه خیلی هوشیاره تا تونستم با بچم حرف زدم قران خوندم البته هرچی حفظ بودم براش دعا خوندم و اذان و اقامه رو تو گوشش خوندم خب چه می شود کرد دیگه توصیه های دینی ما این رو میگه. بعد از دوساعت من رو از اتاق روی ویلچر نشوندن و بردن بیرون رفتم و توی راه مامانم رو دیدم اومدو پیشونیم رو بوسید و گفت سلام دخترم خوبی مامان مبارکت باشه عزیزم منم تشکر کردم و بامامان و خانم پرستار خیلی مهربون اتاق و من دراز کشیدم توی تختم سراغ آقای همسر رو گرفتم مامان گفت رفته دوربین یکی از دوستاش رو بگیره احوال پرسی گفت تو راهم دارم میام و من خو شحال ومنتظر بقیش برای بعد منتظر باشید و دعا کنید نی نی شبها بخوابه من طفلی تا سه و نیم بیدارم هر شب
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 8:6 توسط یه مادر عاشق |
|
|
سلام دوستان گلم اومدم بگم بالاخره اون انتظاری که میکشیدم به پایان رسید کوچولوی من به دنیا اومد
الان ۱۷ روزه است برای دختر کوچولوی من دعا کنید : خب بعد از تولد کوچولو خیلی چیزها فهمیدم من تو کار این دکترهای (محترم) موندم یه روز میگن هیچی به نوزادتون ندید و ال نکنید و بل نکنید یه روز وقتی بچت مریض میشه و میبریش پیش دکتر میگه اگر فلان چیز به بچتون میدادید این طوری نمیشد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ از اینجا بگم بهتون وقتی دخترم سه روزه بود بردیمش دکتر برای تست زردی و قد وزن اولا پول ویزیتش شد ۶۰۰۰ تومان خوب بعدش رفتیم داخل و دیدیم آقای دکتر نوزادان بچه رو وزن کرد و بعدش گفت چرا این بچه اینقدر زرده مامانم و من و آقای همسر همین طور ماتمون برد مامانم گفت من آقای دکتر همش بچه رو تست میکردم که یه وقت زردی نداشته باشه آقای دکتر گفت نه خانم این بچه زرد چوبه است البته دور از جون نازنین دخترم خب منم که خیلی حالم گرفته شد یهو گفت خانم این بچه خیلی زرده باید ببرید و بستریش کنید منم که دیگه گریم در اومده بود مات و مبهوت به بچه کوچیک و خوابم نگاه میکردم و همچنان گریه میکردم همسرم که دید من گریه میکنم اومد پیش من و کلی حرف زد که آره دوروز بستریش میکنیم و بعد خوب خوب میشه من که اصلا دلم طاقت حرف بستری رو نداشت با حرف شوهرم گریم بیشتر میشد خلاصه دکتر گفت البته این زردی اون حدی نیست که حتی بخواد قرص یا آمپول یا چیز دیگه ای براش مصرف کنیم فقط دوروز میزاریمش زیر مهتابی وبعد گفت اگر ترنجبین و شیر خشت به بچه میدادید این طوری نمیشد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ واقعا نمیدونستم اونچا چی بگم خلاصه نذاشتم بچم بره بیمارستان آوردمش خونه و توی خونه من و مامان بهش رسیدگی کردیم و الحمدلله خیلی بهتره فقط بگم این حرفهای دکترها رو خیلی جدی نگیرید در گذشته به بچه ها روغن زرد میدادند و بچه ها سالم بودن و در برابر عفونتها مقاوم و از داروهای گیاهی هم استفاده میکردن و همه سالم بودن توصیه من به عنوان یه مادر اینه که استفاده کنید و یه حرف برای مادران باردار در دوران بارداری هر چی میخواید بخورید اما در کنارش عرق کاسنی زیاد بخورید همش رو واقعا به گوش بگیرید التماس دعا باید برم بچم داره گریه میکنه یا علی
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 7:51 توسط یه مادر عاشق |
|
|
بسم الله الرحمن الرحیم سلام امروز چند تا کتاب معرفی میکنم برای تربیت مذهبی کودکتون اگر میخواهید اون چیزی که میخواهید از لحاظ معنوی اینده فرزندتون رعایت کنه باید از همین الان که خیلی هم دیر شده دست به کار بشید بگم که این کتاب رو عقدی ها هم میتونن بخونن دیگه چه برسه خانم هایی که باردارن یا بچه میخوان امروز کتاب ریحانه بهشتی ( فرزند صالح) رو بهتون معرفی میکنم که نویسنده آن سیما میخبر و جمعی ازخواهران طلبه حوزه علمیه قم هستند
این کتاب تمام اموزهای قبل از ازدواج تا پایان دوران دو ساله شیر دهی است و خیلی خیلی مفیده حتما بخرید و بخونید و امیدوارم به این کتاب عمل کنید و صاحب یک فرزند صالح بشید ان شاالله برای این حقیر نظر بدید که چکار کنم وبلاگم بهتر بشه در حالی که من خیلی کم میام اینترنت راهنمایی و کمک شما باعث میشه همون ک بار در ماه که میخوام آپ کنم خوب آپ بشه تا شما رغبت پیدا کنید و بخونید ضمنا توی این ماه عزیز و توی این شب و روزهای خیلی کگران قیمت برای حقیر هم دعا کنید که خیلی محتاج دعای شمام یا حق اللهم عجل لولیک الفرج
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 7:43 توسط یه مادر عاشق |
|
بسم الله الرحمن الرحیم سلام به همه کسانی که میان و این وبلاگ رو میبینن من بیشتر روی صحبتم با مادرهای الان و مادرهای آینده است و این که هدف من از تشکیل این وبلاگ اینه که از کمک های شما کمک کنم و البته منم اگر چیزی یاد داشتم به شما بگم خلاصه تبادل اطلاعات با هم داشته باشیم و من امیدوارم موفق بشیم در این راه البته با کمک شما عزیزان |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386ساعت 14:24 توسط یه مادر عاشق |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
السلام علیک یا صاحب العصر و الزمان
سلام این نی نی اولین نی نی خانواده کوچیک ما و تنها نوه پسری خانواده آقای همسره خیلی دوسش داریم مثل همه پدر مادرها که بچشون رو دوست دارن آقای همسر هر روز که میره کلاس حسابی دلش واسه دخملش تنگ میشه وسط روز دو بار زنگ میزنه که حالتون چطوره و ... فقط از خدا می خوام سالم و صالح باشه |
| نوشته های پیشین |
|
مهر 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 آذر 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 آذر 1386 مرداد 1386 اردیبهشت 1386 |
| پیوندها |
|
بهترین همسر دنیا وبلاگ دیگه خودم(مهدی موعود) سارگل(سارا) نی نی یون کاکتوس مامان ستاره عاشقانه می گویم |
|
RSS
|