![]() |
![]() |
|
| این روزها |
|
دختر ما روز به روز بزرگتر میشه و به من احساس پیر شدن دست میده سالم تموم نشده میخوام اینجا از زمان به دنیا اومدن دخترم بنویسم تا هر وقت خودش و خودم و همسرم آینده اومدیم و خوندیم یادمون بیاد از خاطرات شیرین اولین بچه و دخترمون
لحظاتی که با بابا و مامان راهی بیمارستان بودم هیچ وقت یادم نمیره بعد از چندین سال اولین بار بود که توی پاییز برف میومد همون روز جمعه ای که خیلی برف اومد توی راه قرآن میخوندم سوره انشقاق میگن خیلی برای اسان کردن وضع حمل خوبه و بود رفتیم بیمارستان دکتر تشخیص داد وقتشه و من بستری شدم تا دکترم بیاد و بعد از نمیدونم چقدر دکتر اومد لحظات سختی بود اما خدا واقعا به من و همه کمک میکنه دکتر اومد و بچه به دنیا اومد(او نقققققققققققققهههههههههه) و من لبخند رضایتی برلبانم نشست و از خانم دکتر در همون حال که از تشنگی هم داشتم شهیدمیشدم گفتم ببخشید اذیتتون کردم (منم خیلی مودب رفتار کردم ها!!!! بعد از چند دقیقه گرفتن و بردن تا ازش عکس بگیرن و مرتب کننو بدن به من بعد از به دنیا اومدن کوچولو اونم با کلی رنج و باهاش حرف بزنم بالاخره دخترک رو بعد از عکس گرفتن ازش و تمیز کردن دادن دستم شنیده بودم که یک ساعت اول به دنیا اومدن بچه خیلی هوشیاره تا تونستم با بچم حرف زدم قران خوندم البته هرچی حفظ بودم براش دعا خوندم و اذان و اقامه رو تو گوشش خوندم خب چه می شود کرد دیگه توصیه های دینی ما این رو میگه. بعد از دوساعت من رو از اتاق روی ویلچر نشوندن و بردن بیرون رفتم و توی راه مامانم رو دیدم اومدو پیشونیم رو بوسید و گفت سلام دخترم خوبی مامان مبارکت باشه عزیزم منم تشکر کردم و بامامان و خانم پرستار خیلی مهربون اتاق و من دراز کشیدم توی تختم سراغ آقای همسر رو گرفتم مامان گفت رفته دوربین یکی از دوستاش رو بگیره احوال پرسی گفت تو راهم دارم میام و من خو شحال ومنتظر بقیش برای بعد منتظر باشید و دعا کنید نی نی شبها بخوابه من طفلی تا سه و نیم بیدارم هر شب
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 8:6 توسط یه مادر عاشق |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
السلام علیک یا صاحب العصر و الزمان
سلام این نی نی اولین نی نی خانواده کوچیک ما و تنها نوه پسری خانواده آقای همسره خیلی دوسش داریم مثل همه پدر مادرها که بچشون رو دوست دارن آقای همسر هر روز که میره کلاس حسابی دلش واسه دخملش تنگ میشه وسط روز دو بار زنگ میزنه که حالتون چطوره و ... فقط از خدا می خوام سالم و صالح باشه |
| نوشته های پیشین |
|
مهر 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 آذر 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 آذر 1386 مرداد 1386 اردیبهشت 1386 |
| پیوندها |
|
بهترین همسر دنیا وبلاگ دیگه خودم(مهدی موعود) سارگل(سارا) نی نی یون کاکتوس مامان ستاره عاشقانه می گویم |
|
RSS
|