تبليغاتX
***حرفهای مادرانه*** - به دنیا اومدن دخی
این روزها
 

             سلام عزیزانی که لطف میکنین و به وبلاگ من سر میزنید

دختر ما روز به روز بزرگتر میشه و به من احساس پیر شدن دست میده در حالی که من هنوز بیست

سالم تموم نشده میخوام اینجا از زمان به دنیا اومدن دخترم بنویسم تا هر وقت خودش و خودم و همسرم

 آینده اومدیم و خوندیم یادمون بیاد از خاطرات شیرین اولین بچه و دخترمون

اینم دخمل مامان بقل باباش

لحظاتی که با بابا و مامان راهی بیمارستان بودم هیچ وقت یادم نمیره بعد از چندین سال اولین بار بود

که توی پاییز برف میومد همون روز جمعه ای که خیلی برف اومد توی راه قرآن میخوندم سوره انشقاق

میگن خیلی برای اسان کردن وضع حمل خوبه و بود رفتیم بیمارستان دکتر تشخیص داد وقتشه و من

 بستری شدم تا دکترم بیاد و بعد از نمیدونم چقدر دکتر اومد لحظات سختی بود اما خدا واقعا

به من و همه  کمک میکنه دکتر اومد و بچه به دنیا اومد(او نقققققققققققققهههههههههه) و من لبخند

 رضایتی برلبانم نشست و از خانم دکتر در همون حال که از تشنگی هم داشتم شهیدمیشدم تشکر کردم و

 گفتم ببخشید اذیتتون کردم (منم خیلی مودب رفتار کردم ها!!!! ) خب کوچولو رو همون جا دادن دستم و

 بعد از چند دقیقه گرفتن و بردن تا ازش عکس بگیرن و مرتب کننو بدن به من بعد از به دنیا اومدن

 کوچولو اونم با کلی رنج (امیدوارم گناهان من هم ریخته باشه) اصرار داشتم که دختر رو بدن ببینم

 و باهاش حرف بزنم بالاخره دخترک رو بعد از عکس گرفتن ازش و تمیز کردن دادن دستم و من هم که

شنیده بودم که یک ساعت اول به دنیا اومدن بچه خیلی هوشیاره تا تونستم با بچم حرف زدم تو گوشش

قران خوندم البته هرچی حفظ بودم براش دعا خوندم  و اذان و اقامه رو تو گوشش خوندم خب چه

می شود کرد دیگه توصیه های دینی ما این رو میگه. بعد از دوساعت من رو از اتاق روی ویلچر

نشوندن و بردن بیرون رفتم و توی راه مامانم رو دیدم اومدو پیشونیم رو بوسید و گفت سلام دخترم

خوبی مامان مبارکت باشه عزیزم منم تشکر کردم و بامامان و خانم پرستار خیلی مهربون رفتیم توی

 اتاق و من دراز کشیدم توی تختم سراغ آقای همسر رو گرفتم مامان گفت رفته دوربین یکی از

دوستاش رو بگیره که دیدم گوشیم زنگ خورد نگاه کردم دیدم آقای همسر بود بعد از سلام و

 احوال پرسی گفت تو راهم دارم میام و من خو شحال ومنتظر

بقیش برای بعد منتظر باشید و دعا کنید نی نی شبها بخوابه آخه خوابش افتاده به روز و شبها بیداره

 من طفلی تا سه و نیم بیدارم هر شب ممنونم من وبا خاطراتم تحمل می کنید اگر بد مینویسم کمک کنید

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 8:6  توسط یه مادر عاشق | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
السلام علیک یا صاحب العصر و الزمان
سلام این نی نی اولین نی نی خانواده کوچیک ما و تنها نوه پسری خانواده آقای همسره خیلی دوسش داریم مثل همه پدر مادرها که بچشون رو دوست دارن آقای همسر هر روز که میره کلاس حسابی دلش واسه دخملش تنگ میشه وسط روز دو بار زنگ میزنه که حالتون چطوره و ...
فقط از خدا می خوام سالم و صالح باشه

نوشته های پیشین
مهر 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
آذر 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
آذر 1386
مرداد 1386
اردیبهشت 1386
پیوندها
بهترین همسر دنیا
وبلاگ دیگه خودم(مهدی موعود)
سارگل(سارا)
نی نی یون
کاکتوس
مامان ستاره
عاشقانه می گویم
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM